تبليغاتX
املت دسته دار
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
! قصیده ی آهو

 

كشيدم  روي  كاغذ  با  قلم  موي  سياه ،  آهو                

نمي‌دانم  چه  شد افتاد بعد  از آن به راه ، آهو 

            

نفهميدم  چرا آن سوتر از من  ناگهان  برگشت               

خرامان  كرد  بر من  يا  قلم مويم   نگاه ، آهو

 

كجا  زيباتر از آهو ست  ماه ، آهوست  زيباتر                 

و گرنه  پنجه مي‌افكند  شبها  سوي  ماه ، آهو

 

اگر آهو نصيبي دارد از هو، اين از آنجا نيست  

كه  حتماً  مي‌رود گاهي به سوي  خانقاه ، آهو

 

چنان که گاو در دوران سابق گاو  بود آری ...    

به  آهو  نيز  مي ‌گفتند   در دوران  شاه ، آهو

 

ولي امروزاز بس دود و دم درشهر تهران هست      

كه  گاهي  مي‌شود  از دور با  بُز اشتباه ، آهو

 

اگر بيني كه نا بينا همان آهوست ،  ساكت باش!           

و گرنه  مي‌رود  از هول مي‌افتد  به چاه ، آهو

 

تمام  آهوان  را  آدمي   يكروز خواهد خورد                    

ولي هرگز نخواهد خورد چيزي جز گياه، آهو

 

نمي‌داند هزار افسوس !  يك صياد  آدم نيست              

و مي‌افتد  به دامش  با همين  يك  اشتباه ، آهو

 

اگر شد   مي‌گذارد  بر سر آهو ،  كلاه ، آدم                                   

ولي  كي  مي‌گذارد  بر سر آدم  كلاه،  آهو؟!

 

كره از آب  حاصل كردن از اطوار  آدمهاست                 

كجا  مانند  آدمهاست   آبِ  زيره كاه ، آهو؟!

 

به نام  زنگي  و رومي  اسير رنگ  شد آدم                     

رها در دشت‌ها  امّا ، سپيد  آهو،  سياه  ،آهو

 

دلم مي‌سوزد ازاين قدر سرگرداني‌ات در دشت            

چرا  مانند   مردم  نیستی   غرق رفاه ، آهو

 

من اين افسانه را از خود در آوردم، در اين مورد            

مقصر  بنده‌ام  يعني  كه  باشد   بي‌گناه  ، آهو

 

شب مرگش شبیه قو - همان قویی که زیبا مرد        

خودش را  مي‌رساند  برلب  يك  پرتگاه ، آهو

 

از آن بالا  نگاهي  مي‌كند  با  ترس  پايين را                   

و پايش مي‌خورد ليزو تو مي‌بيني كه، آه... آهو

 

ولي آواز مرگي  را نمي‌خواند كسي  امروز،                   

از آن بالا  بيفتد بر زمين  گر  يك  سپاه ، آهو

 

من از تصديع شعرم قبل از آهو عذر مي‌خواهم             

به اميدي كه باشد بعد ازاينها عذر خواه ،  آهو

 

به بيت مقطع آمد شعر و ديگر قافيه تنگ است           

که  دارد می کند این بیت را هم افتضاح ، آهو 

                                         

اگر آهو بداند  گریه ی  ما را  درآورده ست

به ریش شاعران شاید  بخندد  قاه قاه   آهو !

          

 

|+| نوشته شده توسط ناصر فیض در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 و ساعت 14:38 | 
قیصر

 

 

ما

   در تمام عمر تو را در نمی یابیم

 

اما

  تو

    ناگهان

         همه را در می یابی !

 

 

این قاب عکس ساعد و آن عکس قیصر است

یا روح ناب شعر جوان در دو پیکر است ؟!

 

باور نمی کنم که تو از دست رفته ای

چون مرگت ای عزیز فراتر زباور است

 

بعداززلال چشم تو باور نمی کنم

در ناگهان آینه چیزی مصور است

 

یک داغ دل کم است برای تبار عشق

این داغ قیصر است که داغی مکرر است

 

دنیا برای روح تو جز رنج مرگ نیست

وقتی مجال زندگی ات جای دیگر است

 

بر مرگ ناگزیر تو افسوس٬ چاره نیست

وقتی چنین حقیقت تلخی مقدر است

 

تاب غمت گرفته مجال از توان ما

جنگ غم تو با دل ما٬ نا برابر است

 

این روزها که در شب دل ها خدا کم است

از صد کرور بنده یکی مثل قیصر است

 

|+| نوشته شده توسط ناصر فیض در شنبه دوازدهم آبان 1386 و ساعت 11:10 | 
گفتگو

انگار ناف اين 2 حرفه را با بدقولي بريده‌اند.ناصرفيض هم شاعر است و هم طنزپرداز و از خصلت‌هاي شاعري هيچ كدام را ندارد. شايد به خاطر طنزپردازي او باشد كه روحيه‌اش را كاملا سخت و محكم كرده است. به هر حال از او تا به حال يك كتاب به نام املت دسته‌دار منتشر شده است. گفت‌وگوي ما با اين شاعر طنزپرداز را در حال و هواي شعر طنز مي‌خوانيد.
***
خبرنگاران در مواجهه با طنزپردازان اولين سوالي كه مطرح مي‌كنند در مورد تعريف طنز است. جداي از اينكه علت اين قضيه از مشكلات طنز امروز ناشي مي‌شود، مي‌خواهم از ماهيت طنز و اينكه چطور مي‌شود طنز را شناخت سوال كنم. اصلا حدود و ثغور طنز به عنوان يك ژانر ادبي تا چه حد است؟
«برخود بلرز و رنگ از چهره بباز، وقتي تازيانه قهار طنز به گردش درآيد» اين را «چارلز چرچيل» مي‌گويد. «طنز سخني است در نكوهش شرارت يا بلاهت» اين هم حرف دكتر جانسون است كه در ايران پودر بچه‌اش بيشتر شهرت دارد. «درايدن» از آنجا كه آدم با درايتي به نظر مي‌رسد حرفش كمي بر دل مي‌نشيند، «هدف راستين طنز اصلاح پليدي‌هاست» و به همين دليل «دفو» هم گفته او را تاييد مي‌كند، با گفتن اينكه: «هدف طنز اصلاح است».
«دفو» نگاهي جامع‌تر دارد و طنز را صرفا اصلاح‌گر مي‌داند و «يان جك» هم، چون مي‌داند اصلاح به اين سادگي‌ها جامه عمل نخواهد پوشيد، عقيده دارد كه: «طنز زاده غريزه اعتراض است كه تبديل به هنر شده است» و برخي هم معتقدند كه: «طنز درشت نشان دادن رذيلت‌ها و ناهنجاري‌ها و به عبارت ديگر برجسته‌تر كردن صفات ناپسند و منفي انسان و قرار دادن آنها در مقابل چشمان اوست تا همواره تاريكي‌هاي وجودش را به وي متذكر شود. با توجه به اين تعاريف و تعاريف ديگري كه گفته نشد (خودتان برويد بخوانيد!) ارجمندترين محصول طنز مي‌تواند اصلاح ناخالصي‌ها و كدورت‌هاي رفتار و كردار و گفتار آدمي باشد. اين نتيجه‌گيري هيچ ارتباطي با زردشت و گفته‌هايش ندارد، چون حرف زردشت خيلي جدي‌تر از اينها بود اما مي‌بينيد كه انسان‌ها آن را خيلي جدي نمي‌گيرند، ما هم خواستيم كمي شوخي كرده باشيم! تا اينجا واژه «طنز و طنازي» و مفاهيم هم خانواده و نزديك به آن ارتباطي با آنچه كه ذكر شد، ندارد. طنز پوسته‌اي ظريف و شيرين دارد كه داروي تلخ پندها و اندرزها و صلاحديدها و دستورات و پيشنهادات يكجانبه‌ اصلاح‌گرانه را مي‌پوشاند و مخاطب را به دريافت و پذيرفتن آن ترغيب مي‌كند، شايد هم به اشتباه مي‌اندازد.
به نظر من لبخند چه فيزيكي و بيروني و چه نامحسوس و دروني، جزئي جدا نشدني از طنز است. طنز منهاي شيرين‌كاري‌ها و ظرافت‌هاي زباني و بياني شير بي‌يال و دم و اشكم است و بدون ترديد محكوم به فناست و تاثير مانايي در مخاطب باقي نخواهد گذاشت. زاويه ديد بديع و كمتر تجربه شده به دليل عدم تكراري بودن آن في‌نفسه، جاذبه دارد كه در امتزاج با شيوه‌هاي متنوع بيان طنزآميز به خلق اثر تاثيرگذار منتهي مي‌شود. طنز انتقال مفاهيمي است كه ذهن خلاق طنزپرداز در نهايت ظرافت و باريك‌بيني به آفرينش آنها انديشيده است. طنز غافلگير مي‌كند و مخاطب را به شگفتي وا مي‌دارد چون طبق روال متعارف در شيوه‌هاي انتقال مفاهيم عمل نمي‌كند و با ايجاد تضاد و كشمكش فضايي را مي‌آفريند كه مي‌تواند به مفاهيم و دقايق جهان هستي نگاهي ديگر گونه و متفاوت داشته باشد. طنز مخاطبان گسترده‌تري را مشمول عنايت و لطف خويش قرار مي‌دهد و در حالي كه تلخي و گزندگي ويژه خود را دارد از نرمي و ملاطفت خاصي نيز برخوردار است. «سويفت» مي‌گويد: «طنز نوعي آينه است كه نظاره‌گران عموما چهره هركس را به جز خود در آن مي‌بينند و به همين دليل است كه در جهان اين‌گونه از آن استقبال مي‌شود و كمتر كسي آن را برخورنده مي‌يابد». «درايدن» به گونه‌اي در تكميل اين نظريه چنين عقيده‌اي دارد: «آسان است كه كسي را پست و نا‌بكار بناميم، آن هم با مزاج اما چه سخت است كه بدون استفاده از اين صفات ننگ‌آور كسي را ابله، كله‌پوك و ... نشان دهيم». طنز در تحقق بخشيدن به اين فرآيند با قدرت و توانمندي شگفتي وارد ميدان مي‌شود. آنگاه ديگر اهميتي ندارد كه قربانيان طنز از خشم ديوانه شوند زيرا مخاطبانش دست‌كم از خنده روده‌بر مي‌شوند. براي طنزپرداز چندان مهم نيست كه قرباني‌اش را رها كند تا زير تازيانه كلام او مثل مار به خودش بپيچد و ...
من به حد و مرز در طنز نمي‌خواهم فكر كنم با اينكه خوب مي‌دانم، هر پديده‌اي در نوعي از حدود و چارچوب‌ها تعريف خود را دارد. با اين همه سعي مي‌كنم پيوسته به خودم بگويم؛ لطفا كمي احتياط كنيد!
طنز را در كجا بايد جست‌وجو كرد؟ آيا در هستي، طنز وجود خارجي دارد تا تلقي ما به عنوان موجوداتي از جهان ماده اين‌گونه است؟
جهان هستي در كنار تنظيم‌ها و تپش‌هاي منظمي كه حيات آن را شكل مي‌دهد، سرشار از تناقض‌ها و تضادهاست. چگونه مي‌شود «مرگ خود را زيست» اما به وجود خارجي طنز معتقد نبود!؟ مگر مي‌شود «فرياد بي‌صدا بود» اما صداي طنز تلخ اين مفهوم را نشنيد؟! چه تلخ است حكايت آن يخ‌فروش كه گفت: نخريدند و تمام شد! روزمرگي و روزمرگي را زندگي پنداشتن مگر طنز نيست؛ اينها همه در جهان مادي تعريف مي‌شوند. طرف محسوس ماورالطبيعه همين فيزيك و حضور قابل لمس خودمان است. طنز هم در تلقي ما به عنوان پديده‌اي از جهان ماده وجود دارد و هم در انديشه و گمان ما، كه در تعريفي مي‌تواند از شاخه‌هاي نامحسوس هستي باشد اگر نگاه طنز‌آميز جهان را به هستي و نگاه طنز‌آميز هستي را به خود و جهان ماده در نيابيم، گرداب استهزا و تمسخر ما را در خواهد ربود. كاش آدمي بتواند درجه‌اي از دغدغه‌هاي دروني و بيروني خود را از دريچه طنز به تماشا بنشيند.
بفرماييد كه طنز در كجا قابل جست‌وجو نيست؟!اگر فقط كمي لبخند بزنيم آنها را پيدا خواهيم كرد. اصولاً دنياي طنز چگونه دنيايي است؟
طنز با تمامي پرده‌هايي كه دارد، خود نوعي بي‌پردگي است و همين تناقض و ناهماهنگي جاذبه آن را بيشتر مي‌كند. درشتي طنز در كنار ظرافت و نرمش آن معني پيدا مي‌كند. لذا در نگاهي ديگر مي‌‌توان دنيايي خاص براي طنز متصور شد. اما از اين دنياي خاص نبايد واهمه داشت. اين دنياي خاص در همه جا حضور دارد و با هيچ كس بيگانه نيست، در درون و بيرون ما در زمان‌ها و مكان‌هاي متفاوت نقش آفريني مي‌كند كافي است كمي به خود و پيرامونمان موشكافانه نگاه كنيم.
انسان با ثانيه‌ها كه پيش مي‌رود به همان اندازه از حيات خود پس مي‌افتد، اين طنز شگفت هر چند گريه آدم را در مي‌آورد اما سهمي هم از لبخند و گونه‌اي از استهزا را هم با خود دارد كه همان به باد تمسخر گرفتن حيات بي‌ثبات و فاني بودن انسان سركش و غافل است. وقتي در پديده‌ها اندكي غير جد بودن را بپذيريم مي‌توانيم به حركت فكر كنيم و سپس آن را ببينيم، اگر جز اين باشد، هستي حجمي ايستا و زجرآور خواهد بود بدون تضادها و تلاقي‌ها حتي از آسمان قطره‌اي باران نخواهد باريد. دنياي طنز، دنيايي است تلخ و شيرين، كاسه زهر و عسل توامان است آب و آتش است و چنانچه گفته‌اند: تلخند است، تلخندي كه زاينده ترفند و رندي است.
چه شاخه‌هايي از طنز منشعب مي‌شود. آيا شوخ‌طبعي، هزل، فكاهه و از اين دست تقسيم‌بندي‌ها در قالب طنز مي‌گنجد يا بايد براي آنها فايل جداگانه باز كرد؟
شما الساعه فايل جداگانه‌اي براي شوخ‌طبعي، هزل، فكاهه باز كرده‌ايد و ظاهراً هم شده است اما من در راس هرم طنز را مي‌گذارم و هر بار مي‌خواهم آن را به همه نشان بدهم به همان راس هرم اشاره مي‌كند اگر كسي بتواند آنجا را ببيند از آن بالا همه چيز را خواهد ديد، عناويني كه نام برده‌ايد درجاتي از لبخند را به همراه دارند لبخندي كه حاصل نگرش و انديشه‌اي ظريف، نكته‌سنج و باريك‌بين است. در شوخ‌طبعي درجه‌اي فكاهه حضور دارد و بالعكس حتي در هزل و هجو، فكاهه و شوخ‌طبعي نقش دارد. اينها گاه به يكديگر نيازمندند كه اگر تركيب درستي از خود بيافرينند به راس هرم نزديك شده‌اند.
اينكه پديد آورنده‌اي تلاش بر آفرينش فكاهه محض كند، غيرممكن نيست، همچنين آفريدن هزل و هجو خالص شدني است. مفهوم طنز متعالي و منزه هميشه اين نيست كه سخن طنزپرداز در محدوده‌ها و قالب‌هاي از پيش تعيين شده شكل حقيقي خود را از دست بدهد تكلف در هر امري از قوت و قدرت تاثيرگذاري آن مي‌كاهد.
از آنجايي كه در همه شاخه‌ها و زيرمجموعه‌هاي طنز، خنده متاثر از القای مفاهيم با استفاده از ويژگي‌ها و ظرافت‌هاي زباني و بياني حضور چشمگير دارد، مي‌توان جايگاه طنز را همچنان در راس هرم حفظ كرد.
طنز تاثيرگذار است یا تاثيرپذير؟
طنز تاثيرگذار است و تاثيرپذير، تاثيرگذار بر همه چيز و تاثيرپذير از همه چيز. طنز اگر با هدف تاثيرگذاري همراه نباشد، طنز نيست، حتي در فكاهه و شوخ‌طبعي وقتي به نتيجه نهايي آنها توجه كنيم (با در نظر گرفتن نظريه‌هاي متفاوت پزشكي و علمي درباره خنده و مكانيسم آن) تاثيرگذاري را به وضوح مي‌بينيم. ايجاد روحيه شاد در مخاطب سرانجام به‌گونه‌اي از تعريف اصلاح مي‌انجامد. اصلاحي كه گاه با يك يا چند واسطه به آن مي‌رسيم. انتقال پيام طنزآميز اگر تاثيرگذار نباشد، بايد در طنز بودن آن ترديد كرد و نامي ديگر بر آن گذاشت.
برخي منتقدان براي آثار شما قايل به گونه‌اي شوخ‌طبعي هستند تا طنزهاي گزنده و سازنده. با اين كه خودم به‌شخصه باعث گزنده و سازنده بودن شعر طنز مشكل دارم اما چرا بايد طنز گزنده باشد تا آن را طنز بدانيم؟
من حتي در آن دسته از آثارم كه در املت‌دسته‌دار چاپ شده‌اند، كمتر گرايش به شوخ‌طبعي و فكاهه محض دارم. البته مدعي اين هم نيستم كه همه آنها طنزهاي گزنده و سازنده‌اند. ناصر فيض از همان راس هرم راه افتاده (راه افتادن از راس هرم هم از آن حرف‌هاست!) و پاورچين از كنار قاعده هرم مي‌گذرد. البته با كوله‌باري از قواعد و ابزار مورد نياز. برخي از منتقدان درست فكر مي‌كنند كه در آثار من گونه‌اي از شوخ‌طبعي وجود دارد. شوخ‌طبعي موردنظر آنها اگر ظريف‌گويي و ملاحت در بيان و كلام باشد، ناصر فيض در اينكار تعمد دارد. مگر طنز بدون شوخ‌طبعي هم داريم؟! در طنز حتي به معناي فاخر و متعالي آن، شوخ‌طبعي از اركان اصلي به‌شمار مي‌رود. آفريدن طنز گزنده و سازنده هيچ منافاتي با شوخ‌طبعي ندارد اما شوخ‌طبعي محض مي‌تواند كاري با طنز نداشته باشد. مگر تعريف شما از شوخ‌طبعي چيز ديگري باشد. اگر همان برخي از منتقدان گزنده و اصلاح‌گر و به عبارت ديگر معترض بودن طنز را در كنار سياسي بودن آن تعريف مي‌كنند و با همين استناد برخي از آثار مرا طنز به آن معنا نمي‌دانند، بايد بگويم كه با اين تفاسير، بي‌ترديد در آينده هم به سازندگي و گزندگي آثارم فكر نخواهم كرد. هرچند ناپرهيزي كرده و در مواردي نادر از كنار قطار سياست گذشته و سنگي به شيشه پرتاب كرده‌ام. من با استفاده از ظرفيت شگفت‌آور زبان فارسي در ايجاد مفاهيم و تداعي‌هاي ظريف و شيرين و با مدد از صناعات لفظي و معنوي سعي مي‌كنم به تكثير لبخند كمك كنم و اين امر هر بار و در هر شعر با بهانه‌اي متفاوت اتفاق مي‌افتد. در شعر «مثنوي هفتاد من» كه حدود 11 بيت است 70 بار از كلمه «من» استفاده كرده‌ام و با هر بهانه‌اي «من» را تكرار كرده‌ام. چيزي كه اگر در انديشه انسان‌ها نبود، بسياري از معضلات هم در مسير تعالي آنان نبود. در شعر «مثنوي هفتاد من» همان «من» كه در وجود همه ما آدم‌هاي خاكي ريشه دوانده است به باد تمسخر گرفته شده است، تمسخري كه در لحن و ساختار شعر هم خود را به زيبايي نشان داده و آن را مسخره‌تر و مضحك‌تر جلوه داده است.
شعرهاي «كنز المعاني» و «كشيد مرا» و ... هم، هر يك به‌گونه‌اي پوچ بودن اين جهان در كنار جريان جدي زندگي و هستي را به تصوير كشيده و با بياني مهمل‌گونه، حس آن را القا كرده است. در طنز لزوماً به رعايت همه جوانب شيوه‌هاي كلاسيك فكر نمي‌كنم بنابراين گاه از مفهوم مستقيم طنزهاي من نمي‌توان به قضاوت درستي رسيد، اگر كمي لايه‌هاي زيرين آن را هم مورد توجه قرار بدهيم بدون ترديد با شدت‌هاي متفاوت طنز را در آنها مشاهده خواهيم كرد، كافي است فقط سر سوزني هم مدرن باشيد!
شاعر چرا سراغ طنز مي‌رود؟ شما به عنوان شاعر شعرهاي جدي و غزل‌هاي خوبي هم سروده‌ايد اما اطلاق شاعر طنزپرداز بيشتر با نام شما گره خورده است، اين يك ضربه براي شاعر بودن شما نيست؟
چرا فكر مي‌كنيد اطلاق شاعر طنزپرداز به ناصرفيض ضربه‌اي براي شاعر بودن اوست آن هم به دليل اينكه پيش‌تر شعرهاي جدي گفته است؟!
شعر طنز گفتن به مراتب دشوارتر و پيچيده‌تر از سرودن شعر جدي است اگر شاعر هستيد يك‌بار امتحان كنيد بدون هيچ اغراقي چندان موفق نخواهيد بود. اگر اصلاح ناهنجاري‌ها هدف غايي طنز باشد طنزپرداز رسالت عظيمي بر دوش دارد و كارش ارجمندي ويژه و منحصر به فردي را از آن خود كرده است. بنابراين طنزپرداز بودن هرگز به منزله ضربه‌اي براي شاعر بودن نيست. ضمناً من از اينكه طنز مي‌پردازم! كمي تا قسمتي خرسندم و هنوز هم شعرهاي جدي و غزل‌هاي خوب مي‌گويم اما چون همه آنها خوب از آب درنمي‌آيند! هميشه يك سطل كنار ميز تحرير من دهانش باز است.
من وقتي سراغ شعر طنز مي‌روم كه مي‌خواهم سراغ شعر طنز بروم! درباره ديگر شاعران هم چيزي نمي‌خواهم بگويم و بدانم، برويد از خودشان بپرسيد!
شما وقتي شعرهاي جدي‌تان را عرضه مي‌كنيد، شعري است منطبق بر اصول شاعري. همان‌طور كه از يك شاعر انتظار مي‌رود اما شما جداي از شاعر بودن طنزپرداز هم هستيد براي همين برخي منتقدان معتقدند ناصرفيض از اين ظرفيت‌ براي غنا بخشيدن به كارهاي جدي‌اش استفاده نمي‌كند.
مگر شعرهاي طنز من منطبق بر اصول شاعري نيست؟ شما چگونه پذيرفته‌ايد كه من طنزپرداز احتمالاً خوبي هستم اما هنوز ترديد دارم.
در اينكه شعرهايش منطبق بر اصول شاعري باشد! (اينكه من شعر جدي بگويم و رگه‌هايي هم از طنز در آن باشد يك مساله است و اينكه وقتي شعر طنز مي‌‌گويم فقط به طنز فكر كنم مساله‌اي ديگر. من بيشتر به دومي فكر مي‌كنم. در شعر طنز اصول شاعري با گرايش به نوعي از ملاحت و شيريني در ارائه آن حضور دارد اما شاعر گاه با علم به لزوم رعايت آن، از برخي اصول به نفع طنزآفريني عدول مي‌كند و اين با آنچه كه شما مطرح مي‌كنيد، تفاوت دارد. من وقتي هدفم سرودن شعر طنز است، از ظرفيت‌هاي زبان و اصول شاعري براي غنا بخشيدن به شعر طنز استفاده مي‌كنم. چرا منتقدان اصرار دارند كه از اين ظرفيت‌ها براي غنا بخشيدن به كارهاي جدي‌ام بهره بگيرم؟ گذشته از همه اينها معتقدم كه شعر طنز، شعري بسيار جدي است و به قول معروف شوخي‌بردار هم نيست. من در آن شعرهايي كه شما آن را جدي مي‌ناميد، فقط اسمم ناصر فيض است، آنها در طبقه‌بندي ديگري ارائه شده‌اند.

|+| نوشته شده توسط ناصر فیض در پنجشنبه دهم آبان 1386 و ساعت 13:50 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar