تبليغاتX
املت دسته دار
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
(مانعی ندارد با وجود این بیایید ( معرفی کتاب

 »لطيفه‏هاى بامزه« با طرح جلد چشم‏ننوازش مرا ياد قضيه‏زنگى و كافور و اينها انداخت و گفتم باز هم با كتابى تكرارى و شايدهم دچار كمبود ملاحت و... روبه‏رو شده‏ام. ناشر نه چندان معروف»لطيفه‏هاى بامزه« به هر دليل كتاب نسبتا خوبى را با تاليف‏اسمعيل شاهرودى )بيدار( به بازار نشر عرضه كرده است.

بيشتر اين لطايف سابقه تاريخى دارند و روايت رويدادهايى چه‏بسا واقعى هستند. مولف، خود دراين‏باره مى‏گويد: »لطايفى كه دراين مجموعه از نظر خوانندگان گرامى مى‏گذرد، سال‏ها پيش‏جمع‏آورى شده و منبع اين نكات، كتاب‏هاى متعددى بوده كه‏نگارنده از بين لطايف آن دست‏چين و انتخاب نموده است و يا به‏مرور ايام و ساليان دراز از ديگران شنيده است«. اسمعيل شاهرودى‏در مقدمه كتاب خود به اختصار در تعريف لطيفه و طنز مطالبى رابيان كرده است كه از ديدگاه پندآموز و كاربردى وى حكايت مى‏كند.

آن طور كه شايع است، ايرانى‏ها با وجود مشكلات فراوانى كه ازجهات متفاوت گريبانشان را چسبيده و رها نمى‏كند، موجودات‏خنده‏رو و با صفايى هستند و به همين دليل تبادل عواطف! در ميان‏ايرانى‏ها كه حدود 70 ميليون نفر هستند، شايد بيشتر از مبادله‏احساسات در چين باشد )با اينكه چينى‏ها بايد زودتر همه چيزشان‏بشكند مخصوصا دل و بغض‏شان!( كه دورو بر يك و نيم ميليارد نفرجمعيت دارد و همه در حال مونتاژ كردن اجناس ساخت همه جهان‏هستند)حالا شما هى لطيفه بسازيد!( ظاهرا خدا هم عنايت ويژه‏اى

به مردم ايران داشته و دارد كه هِى برداشته و هنوز برمى‏دارد هرچى اتفاق عجيب و غريب در دنيا هست آورده و مى‏آورد و در اينجاآنها را انداخته و مى‏اندازاند!

براى آنكه فكر نكنيد همين‏طور بى‏دليل و كيلويى )مثل‏ساعت‏هاى چينى كه قيمت يك كيلو از آنها كمتر از قيمت يك‏كيلوپشمك است (داريم از كتاب »لطيفه‏هاى بامزه« تعريف مى‏كنيم،مجبوريم نمونه‏هايى از لطيفه‏هاى اين كتاب را برايتان نقل كنيم:

- يكى از اساتيد كه در حواس‏پرتى شهرت زيادى داشت،روزى در خيابان به يكى از دوستانش برخورد كرد و پس ازاحوال‏پرسى گفت: »خواهش مى‏كنم فردا شب براى صرف شام به‏منزل ما تشريف بياوريد. ضمنا آقاى دكتر بيژن هم خواهند آمد! آن‏مرد لبخندى زد و جواب داد: »ولى، استاد! من خودِ دكتر بيژنم« واستاد گفت: »مانعى ندارد، با وجود اين، بياييد!«

- شخصى خبر مرگ خود را در روزنامه‏اى خوانده متعجب شد وبه دوست خود تلفن زد و از او پرسيد: خبر مرگ مرا در روزنامه‏خواندى؟ دوستش با خونسردى پاسخ داد: بله! حالا بگو ببينم ازكجا دارى صحبت مى‏كنى؟!

- در يكى از چلوكبابى‏هاى جنوب تهران براى جلوگيرى ازاستفاده اشخاص متفرقه از توالت رستوران، اين عبارت را با حروف‏درشت نوشته و برسردر توالت نصب كرده بودند:

»اين توالت مخصوص مشتريان محترمى است كه براى ناهارخوردن به اينجا تشريف مى‏آورند!«

- باغبان: آهاى، پسر! بالاى درخت چه كار مى‏كنى؟

پسر: هيچى! يك سيب افتاده بود زمين، دارم آن را مى‏گذارم‏سرجايش!

اين كتاب 500 تومان بيشتر نمى‏ارزد وگرنه روى آن مى‏زدندمثلا 600تومان!

|+| نوشته شده توسط ناصر فیض در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 4:35 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar