| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
بعد از این ماهی ها باید کتاب بخوانند
نگاه رندانه اى به كتاب انداخت وگفت:كتاب استادهم كه چاپ شد، لاى كتاب را - همانطور كه لاى كتابهاى ديگررادراين مواقع بازمى كنند- بازكردودر حالى كه كتاب راورق مى زدوباهرورق زدن سرش رامى جنباند- اين تكان دادن سر معانى زيادى داشت كه همه رانمى شوددراين مجال كم گفت-بالبخندوپس از بستن كتاب و وراندازكردن جلد چشم نوازآن و باصدايى كه هميشه دراين جورمواقع از استاد در مى آمد گفت:جلد بسيارزيبايى دارد، فوق العاده بى نظيراست. ناگفته نماند، كتاب ذكر شده پانزدهمين ديوان كامل استاد ذكرشده تر، بود! داشتيم خداحافظى مى كرديم كه استاد با لبخندى حاكى از خيلى چيزها، گفت: دكان بى متاع چرا واكند كسى؟! و ادامه داد: جلد كتاب شعر خودت را طلا مكوب/ حيف از طلا كه خرج مقوا كند كسى! استاد تشريف بردند و من در راه با خودم زمزمه كردم: -همانطوركه آدم دراين مواقع با خودش زمزمه مى كند- اما براى آنكه بماند، كتاب را/عيبى ندارداينكه مشماكند كسى/تااينكه ناگهان نشودجلدآن خراب/وقتى كه هى كتاب توراواكند كسى.... و همين طورالى آخر-همانطوركه معمولاً دراين مواقع چيزى راالى آخرادامه مى دهند- ادامه دادم!
همين استاد، شاگردى داشت كه نه شاعر بود و نه سنخيتى به جز حفظ كردن اشعار ديگران با شعر و شاعرى داشت،اما از اعضاى پا به جفت انجمن بود. با زبانبازى هاى خاص خودش استادرا راضى كرده بود كه يك جلد از كتابش را امضا كرده و به او تقديم كند! -همانطور كه در اين مواقع اساتيد راضى مى شوند و يك جلد از كتابشان راامضا كرده و به كسى تقديم مى كنند- در يكى از روزها كه انجمن برقرار بود، با شوق و ذوق خاصى به استاد نزديك شد و گفت: استاد باور كنيد چند بار كتاب تقديمى تان را به دقت خواندم، واقعاً مشمئز شدم، دست شما درد نكند! و... استاد هم بدون آنكه به روى مبارك بياورد، فقط لبخندى زد و گفت: خلاف جسارت است بنده هم هميشه از ديدن شمامشمئز مى شوم! شايد به كتاب ربطى نداشته باشد، اما چون اين دوستم كه مى خواهم از او خاطرهاى برايتان نقل كنم، هميشه كتاب مى خواند و تا اين لحظه بارها از كنار كتابفروشى رد شده است، به نوعى با موضوع كتاب ارتباط پيدا مى كند و از طرفى بد نيست ديگران هم بدانند، اگر آدم كتاب نخواند يا از كنار كتابفروشى رد نشود، دليلى ندارد كه كسى از او چيزى نقل كند.اين دوست كتابخوان مى گفت: روزى يكى از آشنايان رسمى جلسات شعر را در خيابان ديدم، پس از احوالپرسى و حرفهاى ديگرى كه معمولاً در اين مواقع،آدم در خيابان با آشنايان رسمى جلسات شعر مى زند، گفتم: خيلى ازديدنتان خوشحال شدم، با عرض معذرت چون كمى عجله دارم اگر اجازه بفرماييد مرخص مى شوم؛ به قول معروف او هم نه گذاشت و نه برداشت ودر جواب من گفت: من هم بسيار خوشحال شدم، مدتها بود كه خدمت شما نرسيده بودم و امروز اين مفارقت! حاصل شد و تجديدفراشى هم شد! اگر اشكال ندارد، آدرس محل كار يا منزلتان را مرحمت كنيد تا در فرصتهاى منقضى براى اسائه ادب خدمت جنابعالى برسم! يك روز هم راقم سطور كه خدمتتان هستم، در خانه كتاب مى خواندم، با صداى زنگ آپارتمان (همان «كاشانك» فارسى را پاس بداريم) در را باز كردم، پسر همسايه فوقانى بود، آمده بود كه بگويد: ببخشيد! آقاى مسرت، سنجاق ته گرد داريد؟ گفتم: اجازه بدهيد، شايد داشته باشم،هرچه در خانه گشتم به جز يك سنجاق كه ته اش خيلى هم گرد نبود، پيدا نكردم. آمدم و گفتم: شرمنده ام فقط همين بود. سنجاق را گرفت و با شرمى كه سنش اقتضا مى كرد،گفت: خيلى ممنون، دست شما درد نكند، يك مو هم از خرس غنيمته! - بااينكه دراين جور مواقع يك مو هم از خرس غنيمت نيست- بعدها چند كتاب به او دادم و او هم خودش رااصلاح كرد، يك روز درآمد كه:آقاى مسرت از روزى كه مثل شما كتاب مى خوانم توى مدرسه مثل گاو پيشونى سفيد شدم!اخيراً شنيده ام كه در يكى از مؤسسات مربوط به چاپ ونشركتاب،ويراستارى مى كند. من هرگز معتقد به اين نيستم كه جهان از امورى شكل گرفته باشد كه هر كدام مجزا از يكديگر، اثر و نمود خاص و محدود خود را داشته باشند. فلسفه حقير اين است كه همه چيز به همه چيز مربوط است. «من هستم، چون مى توانم همه چيز را به همه چيز ربط بدهم» اين جمله «دكارتانه» يادتان باشد، با عقايد فى المثل «كانتانه» ديگران هم هيچ كارى ندارم. به همين ضربالمثل يا اصطلاحى كه خيلى هم جا افتاده دقت كنيد: آسمون، ريسمون! آنهإ؛ ّّ كه اين تركيب را از خودشان درآوردهاند -همانطور كه آدم گاهى در بعضى از مواقع از خودش تركيب در مى آورد- و مورد استفاده آن را در جايى مى دانند كه چيزى به چيز ديگرى ربط ندارد ولى آنها را به هم ربط مى دهند و... من مى گويم اتفاقا خيلى به هم ربط دارند، شما اگر يك ريسمان به بادبادك يا بادكنكى ببنديد مى توانيد آن را به آسمان بفرستيد. ريسمان شما مى تواند رنگش آسمانى باشد. شما مى توانيد يك ريسمان بلند را بپيچيد و كلاف آن را به آسمان پرتاب كنيد، وقتى برمىگردد، ريسمان است كه از آسمان برمى گردد. چتربازها با آن همه ريسمان كه به چتر و خودشان بسته اند از آسمان پايين مى آيند. اگر شاعرانه نگاه كنيم، آسمان و ريسمان به اين زيبايى با هم قافيه مى شوند و... اگر وقت و مجال كافى بود، ارتباطهاى تنگاتنگ ديگرى از آسمان و ريسمان را عرض مى كردم، باز هم بگوييد اين دو چه ربطى به هم دارند!؟ چشمتان را ببنديد و دو كلمه «پل» و «كتاب» را كاملاً تصادفى برداريد تا كمى هم از ارتباطهاى اين دو برايتان بگويم تا حالا نشده كنار پل بايستيد و كتاب بخوانيد؟ يا زير يك پل بدون آنكه كارى به كار ديگران داشته باشيد، ايستاده يا نشسته كتاب بخوانيد؟ چقدر در حالى كه كتاب در دستتان هست با اتوبوس از روى پل گذشته باشيد خوب است؟ چقدر كتاب راجع به شهر اصفهان نوشته شده باشد و در آن نه از يك پل بلكه از سى و سه پل حرف به ميان آمده باشد خوب است؟ در ارتباط با «پاپ ژان پل» در سايزها و شماره هاى مختلف چقدر كتاب نوشته شده باشد شما راضى مى شويد؟ «پل نيومن» چند جلد كتاب بيشتر از من و شماره پاره كرده باشد تا هنرپيشه خوبى بشود خوب است؟ پل الوار، پل والرى، ژان پل سارتر و خيلى از پلهاى ديگر كه از عدم ذكر نام همه آنها از همه اينها - يعنى شما خوانندگان گرامى- پوزش مى خواهم، آيا هيچ ارتباطى با كتاب ندارند؟ مگر خود كتاب، پلى براى رسيدن به خيلى از چيزها نيست؟ مرحوم كاتب تبريزى مى فرمايد: دست طمع كه پيش كسان مى كنى كتاب پل بسته اى كه بگذرى از آبروى خويش شاعر ديگرى گفته است: پر بود ز رفت تا پر از آمد شد نزديك پلى بودم و حالم بد شد با كفش و كتاب اين ور پل ماندم ديوانه ی پابرهنه از پل رد شد يك ترانه فولكلوريك (چقدر اين كلمه آدم را اذيت مى كند، هر بار اين كلمه را ادا كرده ام تا دو روز دهانم كج مانده است) مى گويد: بر م قربون حر ف بى حسا بش همون شاعر كه خوم كردم خر ابش به درگاه تو ناشر! كى روا بى پل از ما ديگرى گيره كتابش؟!1 شاعرى كه به نظر مى رسد اهل تساهل و تسامح هم بوده مى گويد: تسامح يا تساهل كرده بودم خودم را اندكى شل كرده بودم خلاصه بعد از اينهايى كه گفتم كتابى زير پل گم كرده بودم! يك ضرب المثل گينه بيسائويى مى گويد: كتاب خواندن در زير پل، مثل خوابيدن در كتابخانه است! چند روز پس از اختراع اين ضربالمثل، شاعرى كه تا امروز از سرنوشت او اطلاعى در دست نيست، گفته است: كتابم زير پل گم شد وليكن نرفتم زير پل يكبار، عمراً اشعار و گفته هاى حكمت آميز فراوانى در تاريخ ادبيات فارسى، درباره «كتاب و پل» وجود دارد كه به قول معروف: مثنوى آن كاغذ هفتادمنى مى خواهد! تا آنجا كه حافظه خيانت نكرد نمونه هايى را به عرض رساندم تا خود حديث مفصل بخوانيد از اين مهمل! داشت فراموشم مى شد، چند سال پيش در اعتراض به كتاب و كتابخوانى (البته عدم آنها) يكى از شاعران تركيه كتابهايش را بار كرده و همه را آورده بود، روى پل گالاتاساراى و با پرتاب كردن كتابهايش در آب، اين جمله ی حكيمانه را گفته بود: - جمله اى كه معمولاً آدم در مواقعى كه به عنوان اعتراض به عدم كتابخوانى روى پل گالاتاساراى در حال پرت كردن كتابهايش در آب بر زبان مى آورد- بعدازاين بايد ماهى ها كتاب بخوانند! ارتباط كتاب با ماهى از آن روز بر سر زبانهاافتادوبعدازآن مردم تركيه سعى كردند: «ماهى» يك كتاب بخوانند. شايدهفته ی ديگرازارتباط كتابخانه با پل بگوييم كه خيلى هم ربط دارد، مگر با پول كتابخانه نمى شود پل ساخت؟! 1. در بعضى از نسخ «بن» هم آمده است كه چون به معنا نزديكتر است، واضح است كه موردنظر ما نيست!
|+| نوشته شده توسط ناصر فیض در جمعه دوم تیر 1385 و ساعت 12:27 |
|
درباره وبلاگ
![]() منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
تیر 1387دی 1386 آبان 1386 تیر 1386 دی 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 پيوندها
(ناصر فیض (دریا شب(ناصر فیض (آنکارا از بساط هر شبه بوالفضول الشعرا فصل فاصله محمود سنجری محمد شریف سعیدی شازده خانم دفتر طنز احمد نادمی بهروز یاسمی آرش شفاعی لوح زرویی نصر آباد رضا ساکی سهیل محمودی رند عالم سوز کتاب هفته دکتر هوهولوهو (قاسم رفیعا(سمارغ احسان مصلحی حبیب حسن نژاد آرزو آقایی (هفته نامه مشکان( بخش طنز فاضل ترکمن تاب رحیم رسولی وقایع ابن محمود رهنما احسان برات پور (خرابات (سید عبدالجواد موسوی قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |